بسم الله ارحم الرحیم
صفحه ی اصلی |شناسنامه| ایمیل | پارسی بلاگ | وضعیت من در یاهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعی
بیازماى تا دشمن آن گردى ، [ و بعضى این جمله را از رسول خدا ( ص ) روایت کرده‏اند : و آنچه تأیید مى‏کند از سخنان امیر مؤمنان ( ع ) است روایت ثعلب از ابن اعرابى است که مأمون گفت : اگر على ( ع ) نگفته بود « اخبر تقله » مى‏گفتم « أقله تخبر » . ] [نهج البلاغه]
» آمارهای وبلاگ
کل بازدید :941
بازدید امروز :3
بازدید دیروز :8
» درباره خودم
بسم الله ارحم الرحیم
شیخی[30]
سعید شیخی هستم دانشجوی رشته حسابداری در مقطع کارشناسی در دانشگاه آزاد اسلامشهر
» لوگوی دوستان










» لینک دوستان
» + وهابیت

محاصره مکه توسط وهابیها

داود الهامى

در سال‏1219 وهابیها از هر طرف مکه را در محاصره گرفتند و ازهر طرف راهها را بستند و از رسیدن آذوقه مانع شدند، در آن سال‏گرانى، گرسنگى، علت‏بسته شدن راهها شدت گرفت و این وضع ازاواخر ماه ذیحجه سال‏1219 شروع و تا ماه ذى القعده سال 1220ادامه داشت. قیمت اجناس و مواذ غذائى به دهها برابر رسید.

مردم مکه تمام دارائى خود را به نازلترین قیمت فروختند وآنگاه آذوقه در شهر تمام شد و مردم از هر راهى که ممکن بود، سد جوع مى‏کردند، حتى خون، پوست‏حیوانات، گوشت گربه و سگ و هرحیوان دیگر را مى‏خوردند.

برخى از مردم به فرمانده سپاه وهابیها «مضایفى‏» نامه نوشتندو بعضى هم شبانه مخفیانه پیش او رفتند، شریف که از این جریان‏اطلاع یافت، عده‏اى را زندانى کرد و عده‏اى را اعدام نمود ولى‏بسیارى از اشراف از شدت ناراحتى به وهابیت گرویدند.

و بیشتر عربهاى اطراف مکه نیز با وهابیها بیعت کردند وهابیهااز هر طرف راهها را بسته و مامورانى گذاشته بودند که نگذارندآذوقه و لوازم به مکه برده شود.

در این موقع عده‏اى از جنگجویان وهابى به فرماندهى «مضایفى‏»به سوى جده حرکت کردند و شهر جده را نیز به محاصره انداختند،آنان به خود نردبان و کلنگ همراه داشتند و نگهبانان برج وباروى شهر، وهابیها را به توپ و گلوله بستند و بسیارى راکشتند و مابقى را وادار به عقب‏نشینى کردند، سپس مضایفى‏عقب‏نشینى کرد و راههاى جده، یمن، صحراى نعمان و قلعه مدره رابه شدت بستند و هرکه را هم سر راه مى‏دیدند، اعم از زائر خانه‏خدا و غیره، مى‏کشتند یا اسیر مى‏کردند زیرا آنان مردم مسلمان‏را کافر و مشرک مى‏دانستند و سپس به چهل تن از قبیله هذیل‏ماموریت دادند که راه میان مکه و عیینه را بگیرند و راهزنى‏کنند و راهها را ناامن سازند، آنها مانع از این شدند که مردم‏از «تنعیم‏» محرم شوند و برخى را که به عمره مى‏آمدند، در راه‏کشتند.

در اثر ناامن بودن راهها قیمت مواد غذائى آنقدر بالا رفت که‏مردم قادر نبودند براى خود آذوقه تهیه نمایند و بالاخره قحطى وگرانى آنقدر شدید شد که بسیارى از مردم از گرسنگى مى‏مردند،جنازه مرده‏ها کوچه‏ها را پر کرده بود و در مکه جز اندکى‏نماندند و حتى صف اول نماز جماعت در مسجدالحرام پر نمى‏شد وتمام مغازه‏ها و دکانها بسته شده بود.

در این شرائط یکى از علماى وهابى به نام عبدالرحمن بن نامى‏نزد شریف آمد و با او پیشنهاد صلح کرد به این شرط که شریف به‏آنان اجازه زیارت خانه خدا را بدهد. آنها پس از زیارت به‏سرزمین خود برگردند و همه مردم مکه و اطراف آن تحت‏حکومت‏وهابیها باشند منتها حکومت‏شهر مکه به دست‏شریف باشد و تعهدکردند که با مردم مکه به مهربانى رفتار کنند و بنا را بر این‏گذاشتند که سعود را از جریان باخبر سازند و به انتظار پاسخ‏بنشینند.

وهابیها پس از این قرارداد وارد مکه شدند و در مراسم حج‏شرکت‏کردند، آنها به هنگام طواف پایکوبى مى‏کردند و به طرف حجرالاسودبا چوب و عصا اشاره مى‏کردند.

مردم شهر که اغلب فرار کرده بودند، به شهر باز گشتند و اوضاع‏آرام شد و قیمت‏ها پائین آمد و در همین سال زائران شامى به‏سرپرستى عبدالله پاشا با نیروئى فوق‏العاده حدود 1500 سواررسیدند و خود سعود نیز در مراسم حج‏شرکت کرد.

سعود به عبدالله پاشا و نیز به امیر حاج مصر به خاطر محمل‏هائى‏که با خود آورده بودند، اعتراض کرد. آنها در پاسخ گفتند:

اینها علامت و نشانه‏هائى هستند که حجاج قافله‏هاى خود را پیداکنند، سعود آنها را تهدید کرد که اگر باز آنها را بیاورند، خواهد شکست و شرط کرد که به هنگام انجام مراسم حج نباید طبل ونى و شیپور بزنند.

وهابیها تا یازدهم محرم 1221 در مکه ماندند و بعد آنجا راترک گفتند آنها در مدت اقامت‏خود در مکه به بیمارى آبله مبتلاشدند و بسیارى از آنها مردند و آنقدر مرده زیاد شد که چندین‏جسد را در یک قبر دفن مى‏کردند و عده‏اى هم که از آن‏ها سالم‏مانده بودند، به کارهاى پست مشغول شده بودند.

در آغاز همان سال بود که شریف غالب ماموران خود را به اطراف‏فرستاد و خود به جده وارد شد و به کارهاى خود سرو سامان داد ومشغول مرمت‏خرابیهاى ناشى از جنگ شد، آنگاه تعداد بیست نفر ازوهابیها از درعیه وارد جده شدند، آنها حامل نامه‏اى از سعودبودند و این نامه در رابطه با صلح بود، مردم را به مسجد عکاش‏فرا خواندند و رساله محمد بن عبدالوهاب را که طى آن همه‏مسلمانان را کافر خوانده بود، براى مردم جده خوانده شد.

شریف غالب از جنگ با وهابیها خسته شده بود و از طرفى نیروى‏مقاومت در خود نمى‏دید و از طرف دیگر سخت علاقه داشت که بقیه‏نفوذ خود را حفظ کند، از این روى چاره‏اى نداشت جز این که به‏مسلک وهابى تظاهر نماید و طبق تمایلات وهابیها رفتار نماید وبا پذیرفتن دین خدا و رسول با سعود دست‏بیعت‏بدهد (1) .و قول دادکه همه کارهاى ممنوع از طرف وهابیها را ممنوع سازد. براى این‏که خلوص نیت‏خود را بهتر به ثبوت رساند، دستور داد بقعه‏هائى‏را که وهابیها خراب نکرده بودند، ویران سازند و دستور دادمردم با شنیدن اذان نماز، جملگى براى شرکت در نماز جماعت‏حاضرشوند و رساله‏هاى محمد بن عبدالوهاب تدریس شود و نماز جماعت درمسجدالحرام به‏طور مکرر برگزار نشود و... با همه اینها اعمالى‏از او سر مى‏زد که سعود را نسبت‏به خلوص وى بدگمان مى‏ساخت.

از کارهاى جالب توجهى که از شریف سر مى‏زد، این بود که ازبازرگانان اموالى به عنوان «عشور» دریافت مى‏داشت و چون مورداعتراض قرار مى‏گرفت، مى‏گفت: این بازرگانان مشرکند(مقصودش این‏بود که چون وهابى نیستند، پس مشرک هستند) و بنابراین من این‏مال را از مشرکین دریافت مى‏کنم نه از مسلمانان موحد (2) .

مورخان نوشته‏اند: سرپرست‏حجاج شامى آن سال باز عبدالله پاشابود وقتى که قافله وى به نزدیکى مکه رسید، یکى از ماموران‏وهابى به او اخطار کرد که جز به شرط سال گذشته نباید وارد مکه‏شود او هم نپذیرفت و قافله وى بدون انجام مراسم حج از همانجابه شام برگشتند و محمل مصریها به دستور سعود به آتش کشیده شدو پس از پایان مراسم حج کسى از طرف سعود اعلام کرد که سال دیگرکسى که ریش خود را بتراشد، حق شرکت در حج نداد و ضمنا آیه‏شریفه را خواند:

(یا ایها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجدالحرام بعد عامهم هذا...) (3) .

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید بدانید که مشرکان پلیدند، پس ازامسال دیگر به مسجدالحرام نزدیک نشوند».

از همین سال کاروان حج‏شامیها و مصریها قطع شد (4) . و به‏طور کلى‏غیر از وهابیان همه مسلمانان از شرکت در مراسم حج و زیارت‏خانه خدا منع شدند زیرا آنان جز وهابیها را مشرک مى‏دانستند.


تصرف مدینه

جبرتى در ضمن حوادث سال 1220 مى‏نویسد که:

وهابیها مدت نزدیک به یک سال و نیم مدینه را در محاصره داشتندو از ورود آذوقه به شهر ممانعت مى‏کردند، سرانجام مردم مدینه‏ناگزیر از تسلیم شدند و وهابیها شهر را به تصرف درآوردند،استعمال تنباکو و توتون را منع کردند و گنبدهاى روى قبور رابه جز گنبد روى قبر پیغمبر(ص) همه را ویران ساختند (5) و تمام‏اشیاى گرانبهایى را که در حرم پیامبر(ص) وجود داشت، به تصرف‏آوردند و قاضى مکه و مدینه را که از طرف عثمانیها بودند، ازشهر بیرون کردند. آنگاه پست قضاوت مکه را به شیخ عبدالحفیظ وپست قضاوت مدینه را به برخى از علماى این شهر دادند، آنان‏مردم را از زیارت قبر پیامبر منع و جلوگیرى کردند (6) .

بنابر نوشته صلاح الدین مختار، چون سران و بزرکان مدینه‏دریافتند که شریف غالب قصد بیعت‏با سعود را دارد، به سعودیهاپیشنهاد کردند بیعت اهل مدینه را مبنى بر پذیرفتن دین خدا ورسول و فرمانبرى از سعود، قبول کند. پس از این پیشنهاد اهل‏مدینه به ویران ساختن قبه‏ها و بناهاى روى قبور اقدام کردند (7) .

به این ترتیب، وهابیها حکومت‏حجاز را نیز به دست آوردند وعمال عثمانى را بیرون کردند و نام پادشاه عثمانى را از خطبه‏هاانداختند و به این هم قانع نشدند به فکر تصرف عراق و سوریه‏افتادند.

امیر حیدر شهابى در تاریخ خود مى‏نویسد:

وهابیها در این سال (1225) به سرزمین حوران یورش بردند و تمام‏اموال مردم را تاراج کردند و غلات را آتش زدند و مردم بى‏گناه‏را قتل عام نمودند و خانه‏هایشان را ویران ساختند و فساد وآشوب بپا کردند و گفته‏اند: معادل سه میلیون درهم به این منطقه‏خسارت وارد آوردند (8) .


هجوم وهابیها به کربلا و نجف:

از اوایل تشکیل حکومت آل سعود گاهى وهابیها به شهر و نواحى‏مختلف عراق حمله مى‏کردند بنابه نوشته مورخان حملات وهابیها به‏کربلا و نجف از سال‏1216، زمان حکومت عبدالعزیز آغاز شد و تابعد از سال 1225 دوران حکومت‏سعود بن عبدالعزیز ادامه داشت ودر طول مدت دوازده سال چندین بار کربلا و نجف و مناطق مرزى‏عراق مورد تاخت و تاز وهابیها قرار گرفت.

ظاهرا نخستین بار در سال‏1216 بود که سعود بن عبدالعزیز بالشگر عظیمى به کربلا حمله کرد آنچه در زیر مى‏خوانید، عصاره‏اى‏است که از نوشته‏هائى که سه گروه از مورخان (مورخان وهابى،مورخان شیعه، و علماى بزرگى که خود شاهد و ناظر بوده‏اند ومورخان غیر اسلامى) در باره این حملات نوشته‏اند.

صلاح الدین مختار، از نویسندگان وهابى در این باره چنین‏مى‏نویسد:

«در سال‏1216، امیر سعود(پسر عبدالعزیز) در راس سپاهى ازمردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و نواحى دیگر به قصدعراق حرکت نمود و در ماه ذیقعده به شهر کربلا رسید و آن رامحاصره کرد، سپاه مذکور باروى شهر را خراب کردند و به زوروارد شهر شدند، بیشتر مردم را در کوچه و بازار و منازل به قتل‏رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج‏شدند و در آبى به نام ابیض گرد آمدند، خمس اموال را خود سعودبرداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سواره دو سهم‏قسمت کرد» (9) .

مورخ نجدى، شرح واقعه مزبور را این‏طور نوشته است که:

«در سال‏1216 در ماه ذیقعده سعود، با سپاهى مرکب از جمیع‏شهرنشینان و بادیه‏نشینان نجد و جنوب و حجاز و تهامه و نقاطدیگر به قصد حمله به سرزمین کربلاى حسینى(ع) حرکت کرد و دربیرون شهر فرود آمد. سپاه مزبور دیوار شهر را خراب کردند و به‏زور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در بازارها و خانه‏ها به قتل‏رسانیدند و گنبد روى قبر را ویران ساختند و صندوق روى قبر راکه زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده شده بود،برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا ونقره و قرآنهاى نفیس و غیر آنها هرچه یافتند، غارت کردند،نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند در حالى که قریب به دو هزار تن‏از اهل کربلا را کشته بودند (10) .

صلاح الدین مختار، پس از نقل سخن ابن بشر، مى‏گوید که:

«امیر سعود به شهرى حمله برد و قتل و غارت کرد که در نظرشیعه، شهرى است که رعایت احترام آن لازم است‏» (11) .

و یکى از مستشرقین درباره جنایات هولناک وهابیها در کربلا،مى‏نویسد:

«12 هزار وهابى غافلگیرانه به ضریح امام حسین(ع) هجوم‏آوردند، بعد از آن که به غنائم عظیمى دست‏یافتند، هرچه‏مى‏توانستند با خود حمل کردند و هرچه باقى ماند، طعمه حریق‏ساختند، پیر مردها و زنها و کودکان به شمشیر عربهاى وحشى قتل‏عام شدند، قساوتشان هرگز اشباع نمى‏شد و آنقدر کشتند که خون‏مثل نهر آب جارى شد و در نتیجه در این حمله سبعانه بیش ازچهار هزار نفر به قتل رسیدند و آنچه غارت کردند و با خودبردند بیش از چهار هزار بار شتر بود و بعد از غارت و کشت وکشتار ضریح امام و هرچه در اطراف آن بود، کوبیدند و به صورت‏تل خاکى درآوردند و همه چیز را ویران ساختند و به خصوص‏مناره‏ها و قبه‏ها را به اعتقاد این که از طلا ساخته شده‏اند» (12) .

مرحوم علامه سید محمد جواد عاملى مولف «مفتاح الکرامه‏» که‏حمله سبعانه وهابیان به کربلا و نجف در حال حیات او اتفاق‏افتاده و خود شاهد حمله آنها به نجف بوده در خاتمه جلد پنجم‏«مفتاح‏الکرامه‏» مى‏نویسد:

«سعود وهابى که در سرزمین نجد سر به شورش برداشته و در منطقه‏آشوب به پا کرده بود، بدعتهاى زیادى در دین گذاشت و خونهاى‏زیادى از مسلمانان بریخت و قبور ائمه شیعه را با خاک یکسان‏کرد و در سال‏1216 به مشهد حسین(ع) هجوم بردند، مردان وکودکان را کشتند، اموال مردم را گرفتند و در بى‏احترامى نسبت‏به آستان مقدس زیاده‏روى کردند و آن را ویران ساختند و از ریشه‏درآوردند و آنچنان در حرم شریف فساد و ویرانى بار آوردند که‏خدا مى‏داند» (13) .

باز مى‏گوید:

«در نهم ماه صفر سال 1221 قبل از طلوع صبح، سعود وهابى به‏نجف حمله آورد و ما را غافلگیر کرد حتى برخى از هواداران اواز دیوار سور نجف بالا آمدند و نزدیک بود شهر نجف را به تصرف‏خود درآورند که از امیرمومنان على(ع) کرامات آشکار و معجزات‏روشن ظاهر گشت، از سپاهیان او عده زیادى کشته شدند و او ناکام‏برگشت‏» (14) .

باز در جلد ششم‏«مفتاح‏الکرامه‏» مى‏نویسد:

«در ماه جمادى الاخر سال‏1223 آشوبگرى به نام «سعود» از نجدبا بیست هزار پیکارگر -بلکه بیشتر- به عراق هجوم آوردند به مااطلاع رسید که او مى‏خواهد غافلگیرانه به نجف اشرف حمله کند، ماخود را آماده ساختیم و همه مردم در داخل سور قرار گرفتیم،آنها شبانه به سوى نجف رو آوردند دیدند ما آماده پیکار هستیم‏و همگى در داخل سور رفته‏ایم و توپ‏ها و گلوله‏ها فراهم‏ساخته‏ایم، آنها کارى از پیش نبردند، نجف را به سوى حله ترک‏گفتند، اهل آن‏جا را هم مجهز یافتند آنگاه به سوى کربلا رونهادند و این شهر روز روشن محاصره کردند اهالى شهر پشت دروازه‏شهر مقاومت کردند، کشته‏ها دادند و از دشمن نیز بکشتند وسرانجام در آن حمله، سعود ناامید بازگشت او در عراق فساد وتباهى راه انداخت و بر مکه و مدینه چیره شد و برنامه حج را سه‏سال به صورت تعطیل درآورد» (15) .

باز مرحوم علامه عاملى در جلد هفتم مفتاح‏الکرامه مى‏نویسد:

«این جزء از کتاب، بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 به‏دست مصنف آن خاتمه یافت، درحالى که دل نگرانى و تشویش بود،زیرا اعراب «عنیزه‏» که وهابى هستند، اطراف نجف اشرف و مشهدحسین(ع) محاصره کرده‏اند، راهها را بسته و زوار حسین(ع) را که‏از زیارت نیمه شعبان به وطن‏هاى خود باز مى‏گشتند، غارت‏نموده‏اند و جمع کثیرى از آنان(بیشتر از زوار ایرانى را) به‏قتل رسانیده‏اند، گفته مى‏شود عدد مقتولین(دراین بار) یکصد وپنجاه تن بوده است، البته کمتر از این هم گفته‏اند (16) .

نویسندگان شیعه، عموما قتل عام کربلا را در روز هجدهم‏ذیحجه(عید غدیر) سال‏1216 نوشته‏اند از جمله مولف‏«روضات‏الجنات‏» در شرح حال مولى عبدالصمد همدانى حائرى نوشته‏است که در روز چهارشنبه هجدهم ذیحجه که عید غدیر بود، پس ازآن که وهابیان، عالم مزبور را با حیله و مکر از خانه بیرون وبه دست ایشان به شهادت رسید (17) .

دکتر عبدالجواد کلیددار که خود از اهل کربلاست، در تاریخ کربلاو حائر حسین(ع) از تاریخ کربلاى معلى نقل کرده است، واقعه رااین چنین شرح مى‏دهد:

«در سال‏1216 امیر سعود وهابى سپاهى مرکب از بیست هزار مردجنگى تجهیز کرد و به شهر کربلا حمله‏ور شد، کربلا در این ایام،در نهایت‏شهرت و عظمت‏بود زوار ایرانى و ترک و عرب بدان روى‏مى‏آوردند، سعود پس از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گردید، وکشتار سختى از مدافعین و ساکنان آن نمود، حصار شهر، از چوب وشاخه‏هاى درخت‏خرما که آن‏ها را پشت دیوارهاى گلى، تعبیه کرده‏بودند، به وجود آمده بود.

سپاه وهابى در این یورش وحشیانه، چنان رسوایى در شهر به بارآوردند که به وصف نمى‏گنجد حتى گفته مى‏شود که در یک شب بیست‏هزار تن را به قتل رسانیدند» (18) .

همین نویسنده ادامه مى‏دهد:

«پس از آن که امیر سعود، از کارهاى جنگى فراغت‏یافت، به طرف‏خزینه‏هاى حرم، متوجه شد، این خزائن از اموال فراوان و اشیاى‏نفیس، انباشته بود وى هر چه در آن‏جا یافت، برداشت. مى‏گویند که‏در مخزنى را باز کرد که سکه‏هاى بسیار در آن گردآورى شده بود،از جمله چیزهایى که به چنگ آورد، گوهر درخشان بسیار بزرگى بودبا بیست قبضه شمشیر که همه با طلا زینت‏یافته و با سنگهاى‏قیمتى مرصع شده بود، ظرفهاى زرین و سیمین و فیروزه و الماس ازذخائر گران‏قیمت، همه را برداشت، دیگر چهار هزار شال کشمیرى،دو هزار شمشیر طلا، تعداد زیادى تفنگ و اسلحه دیگر، همه به‏غارت رفت.

کربلا، پس از این حادثه به وضعى درآمد که شعرا براى آن مرثیه‏مى‏گفتند از جمله:

فشدلایثنى هواه الثانى‏و مزق الکتاب و المثانى و هدم الشباک و الرواقاو استلب الحلى و الاعلافا و قتل النساء و الاطفالااذ لم یجد فى کربلا رجالا لانهم زاروا الغدیر قصدافارخوه (بغدیر) عدا (19)

کسانى که جان سالم بدر برده بودند، به تدریج‏به شهر باز گشتندو به اصلاح پاره‏اى از خرابیها برخاستند.

بنابر آنچه «لونکریک‏» در تاریخ خود نوشته(چهار قرن از تاریخ‏عراق) تمام پایتخت‏هاى کشورهاى اسلامى از این واقعه به شدت‏لرزید» (20) .

همین نویسنده در جاى دیگر از کتاب خود، به نقل از «لونکریک‏»این چنین آورده است:

«خبر نزدیک شدن وهابیها، به شهر کربلا غروب روز دوم نیسان‏1801 میلادى، درحالى که بیشتر ساکنان آن شهر به قصد زیارت به‏نجف رفته بودند، با عجله دروازه‏ها را بستند وهابیها که تعدادآنها به ششصد پیاده و چهارصد سوار تخمین زده مى‏شد، به کنارشهر فرود آمدند و چادرهاى خویش را برافراشتند و آذوقه‏هاى خودرا به سه قسمت کردند، آنگاه از طرف محله باب‏المخیم سوراخى درباروى شهر به وجود آوردند و از آن سوراخ وارد خانه‏اى شدند واز آنجا به نزدیکترین دروازه‏ها حمله بردند و به زور آن راگشودند و داخل شهر شدند. مردم وحشت‏زده و سراسیمه پا به فرارنهادند وهابیان به طرف ضریحهاى مقدس سرازیر گشته، شروع به‏خرابى آنها نمودند، اشیاء نفیس و نذورات قیمتى و هدایایى که‏فرمانروایان و پادشاهان ایران تقدیم کرده بودند، همه را غارت‏کردند، همچنین زینت آلات دیوارها و طلاهاى سقف را کندند،شمعدانها و قالیهاى گران‏قیمت و قندیلهاى پرارزش را بردند،درهاى مرصع و آنچه از اینگونه یافته مى‏شد، همه را کندند. وقریب پنجاه نفر زائر را نزدیک و پانصد نفر را بیرون ضریح و درصحن به قتل رسانیدند و به هرکس رسیدند بدون رحم با قساوت تمام‏کشتند، بر پیران و خردسالان هم ترحم نکردند بعضى تعداد کشتگان‏را هزار تن و بعضى دیگر نج‏برابر تخمین زده‏اند (21) .

مولف کتاب «العراق قدیما و حدیثا» درباره هجوم وهابیها به‏کربلا مى‏نویسد:

«در سال‏1216 گروهى از وهابیها، مرکب ازحدود 600 شتر سوار وچهارصد اسب‏سوار به کربلا هجوم آوردند و این در هنگامى بود که‏بیشتر اهالى به نجف رفته بودند.

مهاجمین صحن‏هاى امام حسین(ع) و برادرش عباس(ع) را به سختى‏ویران ساختند و آنچه در آن دو حرم شریف بود، غارت کردند،اشیاى نفیس و دانه‏هاى قیمتى و قطعه سنگهاى معدنى و چوبهاى ساج‏و آینه‏هاى بزرگ و هدایاى گرانقیمتى که وزرا و امرا و پادشاهان‏ایران هدیه کرده بودند، همه را بردند و هرچه به دیوارها نصب‏شده بود و طلاى‏سقفها را کندند و قالیهاى پر ارزش و شمعدانها واشیاى نفیسى که از سقف آویزان بود، و درهاى مرصع و هرچه ازاین قبیل بود، به یغما بردند (22) .

«اوژن فلاندن‏» در سفرنامه خود به ایران، مى‏نویسد:

«کاردانان مى‏گویند که این اشیاء و جواهرات آتش طماعى اعراب‏را فراهم کرده که با دست منحوس خود به ربودن این نفایس قیام‏کنند ولى آنچه که بیشتر حرص اینان را تحریک مى‏کند، همانا وجوددو ضریح على و حسین(علیهماالسلام) است. اهالى محل با شگفت وبهت نقل مى‏کنند که چهل سال پیش (1256 - 1258ه) وهابى‏ها که‏طایفه‏اى از اعرابند، به تعداد پانزده هزار نفر به شهر کوچک‏کربلا هجوم آوردند، تمام مردمش را کشتند، خانه‏هایش را ریشه‏کن‏کرده کلیه نفایس و غنائمش را ربودند» (23) .

آرى وهابیها در این یورش سبعانه به سالمندان و خردسالان وزنان، کوچکترین ترحمى ننمودند و به جنایاتى دست زدند که قلب‏هر انسان را به درد مى‏آورد، تعجب‏اور است که به قول‏«مسترلونکریک‏» وهابیها این جنایات هولناک را به نام دین‏انجام مى‏دادند. و نام آن را جهاد فى سبیل‏الله گذاشته بودند!!

همان‏طورى که ملاحظه مى‏شود مورخان تعداد لشگریان سعود و همچنین‏تعداد مقتولین را با اختلاف زیاد نقل کرده‏اند، بعضى تعداد سپاه‏سعود را بیست هزار و بعضى یک هزار، یا میان این دو گفته‏اند.

با توجه به نوشته‏هاى نویسندگان وهابى که قسمتى از آنها قبلانقل گردید، و قرائن دیگر، گویا تعداد لشگریان سعود در حمله‏سال‏1216 بیست هزار و تعداد کشته شدگان پنج هزار درست‏تر باشد.

انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف دو چیز بود:

نخست عداوت شدید آنها نسبت‏به شیعیان به خاطر احترام‏فوق‏العاده‏اى که آنها براى قبور ائمه اهل بیت(علیهم السلام) قائلند. دوم دوختن چشم طمع به ذخایر فراوانى که در خزائن وحرمهاى این بزرگواران وجود داشت، و در یک کلمه‏«غارتگرى‏»آنها، در وهله اول در حمله خویش به کربلا پیروز شدند ولى درحملات دیگر به نجف و کربلا بر اثر هشیارى مردم مسلمان ناکام بازگشتند.

صاحب‏نظران علل غلبه وهابیها به شهر کربلا را در مرتبه اول خلاصه‏کرده‏اند:

1 - از همه مهمتر خیانت عمرآقا حاکم شهر کربلا بود او از طرف‏سلیمان پاشا، والى بغداد از طرف سلطان عثمانى براى حفاظت‏شهر،کارى انجام نداد و هیچ اقدامى نکرد، بلکه به سبب تعصب تسنن باوهابیها همزبان و هم‏قول بود و به همین جهت مورد مواخذه سلیمان‏پاشا قرار گرفت و سرانجام اعدام گردید (24)

. 2 - برج و باروى‏شهر کربلا، استحکام کافى نداشت، به علاوه براى دفاع از آن عده‏کافى و لازم وجود نداشتند (25) .

3 - وقوع وبا در مدت کوتاهى قبل از آن به‏طورى که گروه عظیمى‏از مردم تلف و عده‏اى از شهر فرار کرده بودند و به این ترتیب‏شهر آمادگى کافى براى دفاع نداشت.

4 - هنگام هجوم وهابیها به شهر کربلا طبق نوشته مولف‏«مفتاح‏الکرامه‏» قبائل شیعى مذهب اطراف از قبیل قبیله خزاعل‏و آل بعیج و آل جشعم، با یکدیگر، اختلاف داشتند و سرگرم زد وخورد بودند (26) . و مجال جلوگیرى از وهابیان را نداشت.

5 - از همه مهمتر این که مردان و جوانان، عموما به مناسبت عیدغدیر رهسپار نجف اشرف شده بودند و کسى نبود که از شهر دفاع‏کند و در برابر مهاجمان بایستد، در شهر فقط زنان و سالخوردگان‏و کودکان باقى مانده بودند که از ایشان کارى ساخته نبود (27) .

ولى این حادثه اثر عمیقى در شیعیان عراق گذارد، حاکم شهر رابرکنار کردند و او را به عنوان قصاص کشتند و یکى از عراقیان‏به صورت مرد قلندرى به نجد رفت و با وهابیان خو گرفت و در یک‏فرصت مناسب، عبدالعزیز را به قتل رساند. برج و باروى کربلا ونجف را محکم کردند و آذوقه و اسلحه به قدر کافى فراهم نمودندو در حملات دیگر در مقابل وهابیان با رشادت تمام مقاومت‏نمودند.

از علماى بزرگى که براى دفاع از شهر نجف و مقابله با وهابیان‏کوشش و تلاش فراوان کردند، مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء بود که‏طلاب نجف و مردم آن شهر را براى مقابله با وهابیان بسیج کرد واین بسیج همگانى اثر قابل ملاحظه‏اى در دفع آن‏ها داشت.

عبدالله فیلبى گوید که عمل سعود در حمله به کربلا، گذشته ازشیعه، همه جهان را به هیجان آورد و نقطه استوارى بود براى‏قیامهایى که در برابر وهابیت انجام یافت و عواقب وخیمى براى‏دولت‏سعودى به بار آورد (28) .





پى‏نوشت:

1- تاریخ المملکه‏العربیه السعودیه، ج‏1، ص 91.
2- المختار من تاریخ الجبرتى، ص‏667.
3- توبه: 28.
4- خلاصه‏الکلام، به نقل کشف الارتیاب، ص‏36.
5- تاریخ جبرتى، ج‏3، ص 91.
6- تاریخ المملکه العربیه‏السعودیه، ج‏1، ص 91، 92.
7- تاریخ المملکه‏العربیه‏السعودیه، ج‏1، ص 91، 92.
8- به نقل کشف الارتیاب، ص‏37.
9- تاریخ المملکه‏العربیه‏السعودیه، ج‏1، ص‏73.
10- عنوان المجد، فى تاریخ نجد، ج‏1، ص 2 - 121.
11- تاریخ المملکه‏العربیه‏السعودیه، ج‏1، ص‏77 و 78.
12- فاسیلیف، تاریخ العربیه‏السعودیه، ص 48.
13- مفتاح الکرامه، ج‏5، ص 512.
14- همان.
15- مفتاح الکرامه، ج‏6، ص 434.
16- مفتاح الکرامه، ج‏7، ص‏653.
17- روضات الجنات، ج‏4، ص 198.
18- تاریخ کربلا و حایر حسین(ع) ص 174.
19- موسوعه العتبات المقدسه، قسم کربلا، ج‏8، ص 375.
20- تاریخ کربلا و حائر حسین، ص 174.
21- تاریخ کربلا و حائر حسین، ص 172 - موسوعه‏العتبات‏المقدسه،ج‏8، قسم کربلا، ص 271.
22- به نقل موسوعه‏العتبات المقدسه، قسم کربلا، ص 271.
23- سفرنامه «اوژن فلاندن‏» به ایران، چاپ سوم، انتشارات‏اشراقى، ص 462 ترجمه نور صادقى.
24- مسیر طالبى، ص 408 - تاریخ العربیه‏السعودیه، ص‏49.
25- مسیر طالبى، ص 408.
26- مفتاح الکرامه، ج‏7، ص‏653.
27- وهابیان، على اصغر فقیهى، ص 262.
28- تاریخ نجد، ص‏99.



شیخی:: 7/4/1387:: 1:16 عصر | نظرات دیگران ()

» + وهابیت

حرکت وهابیها به سوى مکه(1217)

داود الهامى

سعود با سرعت زیاد رو به سوى حجاز نهاد و با ابن شکبان ویارانش در راه ملاقات نموده آنان را نیز با خود برگردانید وقتى‏که به «العییناء»(قریه‏اى که در سه منزلى مکه واقع است)رسیدند، مردم مکه و زائران خانه خدا که از رسیدن وهابیها مطلع‏شدند، سخت‏به وحشت افتادند به خصوص این که از اوضاع دلخراش‏مردم طائف مطلع گشتند. در میان حجاج آن سال سلطان بن سعید،امام مسقط، نقیب مکلى و امیر حجاج شامى عبدالله پاشا و سرپرست‏زائران مصرى، عثمان بیک قرجى و به همراه آنان سپاهیان زیادى‏حضور داشتند.

روز ترویه شایع گردید که سعود در صحراى عرفه فرود آمده است،مردم از شنیدن این خبر خیلى ترسیدند ولى طولى نکشید که این‏خبر تکذیب شد، اتفاقا سعود آن سال در موقع مراسم حج نیامده‏بود. زیرا که آن سال حجاج به قدرى زیاد بود که سابقه نداشت.

پس از پایان مراسم حج‏شخصى از طرف شریف امیر مکه اعلان کرد که‏مردم براى جهاد با وهابیها آماده شوند، شریف پاشا والى جده باسپاهیانش حرکت کرد و سعود را به اندازه مسافت دو روز عقب‏راند.

شریف، امیران حج و سرپرستان زائران خانه خدا را گرد آورد و ازآنان خواست در جنگ با وهابیان با وى همراهى نمایند. آنان به‏بهانه این که آذوقه و وسائل کافى نداند، موافقت نکردند، شریف‏به‏طور مجانى براى آنها آذوقه و لوازم تعهد نمود بازنپذیرفتند. و گفتند به سعود نامه مى‏نویسیم اگر برگشت که هیچ وگرنه با او مى‏جنگیم. اتفاقا سعود در پاسخ آنها به تهدید متوسل‏شد، در این موقع میان خود آنان اختلاف افتاد، شریف دوباره ازآنها درخواست کرد که در جنگ با سعود وى را یارى نمایند ویادآور شد که جنگ با وى حفظ آبروى دولت است و گفت: من تمام‏نیازمندیهاى شما را به عهده مى‏گیرم، باز آنها بهانه آوردند ونپذیرفتند و کسى نزد سعود فرستادند، این‏بار سعود ضمن تهدیداخطار کرد که ظرف سه روز همه حجاج مکه را ترک کنند، آنان ازمکه حرکت کردند.

اشراف و بزرگان مکه دسته‏جمعى پیش امیر و سرپرست‏حجاج شامى‏رفتند و از وى خواستد ده روز دیگر در مکه توقف کند ولى او ازقبول این پیشنهاد خوددارى کرد و در پنجم ماه محرم 1218 از مکه‏خارج شد و روز بعد نیز امیر الحاج مصرى مکه را ترک گفت و شریف‏پاشا هم به سوى جده عزیمت کرد و چون شریف غالب تنها ماند، اوهم از ترس جان خود به جده عازم گردید و برادرش شریف معین رابه جاى خود گذاشت (1) .

جبرتى مى‏گوید: شریف غالب از حاکم جده و از امیران حاج شامى ومصرى درخواست کرد که چند روز دیگر در مکه بمانند، تا او اموال‏و دارائى خود را به جده منتقل سازد، آنان پس از دریافت مبلغى،پذیرفتند و دوازده روز در مکه ماندند و سپس خود وى نیز باهمراهى آنان مکه را ترک گفت، پس از آن که به دست‏خود خانه‏اش‏را آتش زد (2) .

شریف عبدالمعین پس از رفتن برادرش، نامه‏اى به سعود نوشت وبراى مردم مکه امان خواست و خود وى اظهار طاعت و بندگى کرده واز وى تقاضاى حکومت مکه را نمود و این نامه را بعضى از علماى‏مکه چون: شیخ محمد طاهر سنبل، شیخ عبالحفیظ عجمى، سید محمد بن‏محسن عطاس و سید میر غنى، پیش سعود بردند و با وى در«وادى‏السیل‏» در دو منزلى مکه ملاقات کردند، سعود در پاسخ‏آنان گفت: «انما جئتکم لتعبدوا الله وحده و تهدموا الاصنام ولا تشرکوا» «ما آمده‏ایم شما را به عبادت خداى یگانه دعوت‏کنیم و بتها را بشکنید و براى خدا شریک قرار ندهید».

یکى از علماى مکه گفت: به خدا سوگند ما جز خدا را نپرستیده‏ایم‏در این موقع سعود دست‏خود را جلو آورد و گفت: با شما پیمان‏مى‏بندم بر دین خدا و رسولش و اینکه دوستان خدا را دوست‏بداریدو دشمنانش را دشمن و فرمان او را بشنوید و اطاعت کنیدنمایندگان مردم مکه بر این مضمون با او پیمان بستند. آنگاه‏سعود به نویسنده و منشى‏اش دستور داد که امان‏نامه‏اى براى مردم‏مکه بنویسد، این امان‏نامه در یک کاغذ کوچکى که از پنج انگشت‏تجاوز نمى‏کرد، چنین نوشت:

بسم‏الله الرحمن‏الرحیم من سعود بن عبدالعزیز، الى کافه اهل‏مکه و العلماء و الاغادات و قاضى‏السلطان السلام على من اتبع‏الهدى. اما بعد: فانتم جیران الله و سکان حرمه آمنون باءمنه،انما ندعوگم لدین‏الله و رسوله (قل یا اهل ا لکتاب تعالوا الى‏کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون‏الله فان تولوا فقولوا اشهدوابانا مسلمون) (3) فانتم فى وجه‏الله و وجه امیر المسلمین سعود بن‏عبدالعزیز و امیرگم عبدالمعین بن مساعد فاسمعوا له و اطیعواما اطاع‏الله والسلام‏» (4) .

«به نام خداوند بخشاینده و مهربان. این نامه‏اى است از طرف‏سعود پسر عبدالعزیز به عموم اهل مکه و علما و بزرگان و قاضى‏سلطان. سلام بر کسى که پیرو راهنمائى خدا باشد (5) اما بعد: شماهمسایگان خدا و پناهندگان به او و ساکنان حرم وى هستید که به‏امان خدا در امانید، ما شما را به دین خدا و رسول او دعوت‏مى‏کنیم‏».

سعود در اینجا آیه‏اى از قرآن را که درباره اهل کتاب یهود ونصارى است، خطاب به اهل مکه ذکر کرده که مضمون آن چنین است:

«اى اهل کتاب بیایید به سخنى که ما و شما به آن اعتقادداریم، رو آوریم که به جز خدا را نپرستیم و براى او شریکى‏برنگزینیم و برخى از ما برخى دیگر را ارباب و صاحب خود نداند.

اگر از این سخن رو بگردانید بگوئید گواه باشید که مامسلمانیم‏».

سپس سعود مى‏گوید که: شما در راه خدا و در راه سعود، امیرمسلمانان، گام بردارید و امیر شما عبدالمعین بن مساعد است،سخن او را بشنوید و تا آنجا که او فرمان خدا را مى‏برد، فرمانش‏را ببرید».

این نامه را مفتى مالکیها در مکه، شیخ حسین در هفتم محرم 1218پس از نماز جمعه براى مردم خواند.

روز هشتم محرم، سعود در حالى که لباس احرام پوشیده بود، واردمکه شد پس از سعى و طواف، در باغ شریف فرود آمد، در روز دوم‏ورود به مکه از طرف سعود اعلان شد که فردا ظهر با مردم مکه‏اجتماع خواهد کرد، مردم هم، ظهر همان روز جمع شدند سعود روى‏بلندى صفا قرار گرفت، در حالى که مفتى مکه در سمت راست و قاضى‏در طرف چپ وى ایستاده بودند، خطابه‏اى ایراد کرد و پس از حمد وثناى خدا، همان دعائى را خواند که پیامبر اکرم به هنگام فتح‏مکه خوانده بود، آنگاه سعود سکوتى کرده و بعد به سخنان خودچنین ادامه داد:

اى مردم مکه، شما همسایگان خدائید به امن او در امان هستید،شما ساکنان حرم او هستید، شما بدانید که شهر مکه مورد احترام‏است گیاه و علف آن چیده نمى‏شود، شکار در آن رم داده نمى‏شود ودرخت آن قطع نمى‏گردد، فقط ساعتى از یک روز حرمت آن دریده شد،ما از ضعیف‏ترین عرب بودیم وقتى که خدا خواست این دین(اسلام)غالب شود، ما عرب، مردم را به این دین دعوت مى‏کردیم ولى مردم‏ما را مسخره مى‏گردند و به همین خاطر با ما مى‏چنگیدند، آنهاچهارپایان ما را از دست ما مى‏گرفتند و ما دوباره آنها رامى‏خریدیم و ما مدام مردم را به اسلام فرامى‏خواندیم و همه‏قبائلى که به چشم مى‏بینید و به گوش مى‏شنوید، فقط با این شمشیراسلام آوردند آنگاه شمشیرش را به سوى کعبه بلند کرد.

من امسال قصد حمله به عراق داشتم وقتى که جریان طائف را شنیدم‏و دانستم که مسلمانان(وهابیها) با مردم طائف جنگیده‏اند، و روبه سوى شما آورده‏اند، تا با شما نیز جنگ کنند، از عربهاى‏بادیه‏نشین براى شما ترسیدم، خدا را سپاس گویند که شما را به‏سوى اسلام رهنمون شد و از شرک نجاتتان داد! من شما را دعوت‏مى‏کنم که تنها خدا را بپرستید و از شرکى که گرفتار آن‏بوده‏اید، دست‏بکشید، من از شما مى‏خواهم با من بر دین خدا ورسولش بیعت کنید، دوست‏خدا را دوست و دشمن او را دشمن بداریدو در خوشى و ناخوشى مطیع فرمان او باشید...

آنگاه نشست، عبدالمعین سپس مفتى و قاضى و بقیه مردم با وى‏بیعت گردند، و گفت: بعد از نماز عصر بین رکن و مقام منتظر من‏باشید تا براى شما دین و شرایط اسلام را توضیح دهم. و دراجتماع دیگرى، به مردم دستور داد، قبه‏هایى را که روى قبور بناشده بود، خراب کنند (6) .

صبح روز نهم وهابیان، درحالى که جمع کثیرى از مردم، بیل به‏دست همراهشان بودند، به خراب کردن قبور و گنبدها پرداختند،نخست گنبدهاى قبرستان معلى را با خاک یکسان ساختند تعداد این‏گنبدها بسیار بود، سپس گنبد محل تولد پیامبر(ص) و جائى را که‏محل تولد ابوبکر و على(ع) مى‏دانستند و گنبد خدیجه کبرى(س) وهمچنین قبه روى چاه زمزم و قبه‏هاى خانه کعبه و تمام بناهائى‏که بلند از کعبه بود، خراب کردند.

بعد از آن تمام جاهائى را که مزار صالحان در آنها قرار داشت،پیدا کردند و ویران ساختند وهابیان به هنگام ویران ساختن‏قبرها و گنبدها رجز مى‏خواندند و طبل مى‏نواختند و آوازمى‏خواندند و در ناسزاگفتن به ساختمانهاى قبور مبالغه مى‏گردند،در عرض دو سه روز تمام آثار را از بین بردند (7) . عمر رضا کحاله‏مى‏نویسد:

«در مکه بسیارى از آثار تاریخى وجود داشت از قبیل محل تولدپیامبر اکرم(ص) و خانه خدیجه کبرى(س) و خانه ابوبکر و آثاردیگر که وهابیها این آثار را نیز ویران کردند (8) .

ابن بشر گوید: که سعود، بیشتر از بیست روز در مکه ماند ویاران او (وبه تعبیر ابن بشر، مسلمین) متجاوز از ده روز ازاول صبح به ویران ساختن بناها و قبه‏هاى روى قبور و مشاهد،مى‏پرداختند و با این عمل به خداى واحد تقرب مى‏جستند تا همه‏آنها را با خاک یکسان کردند (9) .

زینى دحلان گفته است: که وهابیان چهارده روز در مکه ماندند ودر این مدت مردم را توبه مى‏دادند و به گمان خود، اسلام مردم راتجدید مى‏گردند و از کارهایى که به اعتقاد ایشان شرک بود، ازقبیل توسل و زیارت قبور، منع مى‏نمودند (10) سعود پس از دستورویرانى مقابر دستور دیگرى صادر نمود، مبنى بر این که به‏استثناء نماز عشا، پیروان مذاهب اربعه، حق ندادند در یک زمان‏باهم، در مسجدالحرام نماز جماعت‏بپا دارند بلکه نماز صبح راشافعى، ظهر را مالکى، عصر را حنبلى، مغرب را حنفى بخواند ونماز عشاء را هر که بخواهد و نماز جمعه را مفتى مکه عبدالملک‏القلعى الحنفى بپا دارد (11) .

و همچنین دستور داد کتاب «کشف‏الشبهات‏» محمد بن عبدالوهاب درمسجدالحرام تدریس شود و خواص و عوام در حلقه درس حاضر شوند (12) .

سپس امیر وهابى نامه‏اى به «سلطان سلیم‏» نوشت و از فتح مکه‏به او خبر داد و از او خواست‏حکام دمشق و قاهره را وادارنماید که از این پس با محمل و طبل و نى و امثال اینها به مکه‏نیایند، زیرا این قبیل امور شرعى نیست (13) .

بعد به امیرالحاج یمن نامه‏اى نوشت و اوراقى مشتمل بر عقایدخود براى او فرستاد وى در این نامه که جبرتى متن کامل آن راذکر کرده، به کسانى که به مردگان توجه مى‏کنند و از ایشان حاجت‏مى‏خواهند و براى قبور ذبح مى‏کنند و به آنها استغاثه مى‏نمایند،سخت‏حمله کرده است. و همچنین تعظیم قبور انبیا و اولیاء وساختن گنبد بر روى آنها و چراغ بر افروختن در کنار قبور وخادم براى قبر قرار دادن و اینگونه امور را به شدت انکار کرده‏است، ویران کردن گنبدهاى روى قبور را هم واجب دانسته و گفته‏است که هرکس دعوت ما را نپذیرد با او جنگ مى‏کنیم (14) . سعودبراى دستگیرى شریف غالب، به سوى جده حرکت کرد و نامه‏اى به‏مردم جده نوشت و از آنها خواست که از وى اطاعت کنند. مردم جده‏در پاسخ سعود نوشتند که ما رعیت‏شریف هستیم، اطاعت ما، بسته‏به اطاعت اوست و اگر از تو اطاعت کنیم آیا چیزى هم از مامى‏خواهى؟ او در پاسخ آنها پیام فرستاد آرى دویست هزار ریال وشصت طاقه قماش به قیمت‏شش هزار ریال و به دنبال آن کس فرستادتا آنها را تحویل بگیرد. در همان موقع با سپاهیانش به جده‏رسید و آنجا را به محاصره انداخت ولى به علت این که جده داراى‏حصار استوار و وسائل دفاعى نیرومندى بود، نتوانست‏به آن دست‏یابد، شریف آماده دفاع شد و توپها و شمشیرها فراهم ساخت وسرانجام وهابیها شکست‏خوردند و عده زیادى از آن‏ها کشته شدند وهشت روز تمام ماندند ولى کارى از پیش نبردند، سعود به شدت‏ناراحت‏شده بود و به عثمان مضایفى دشنام مى‏داد زیرا او بود که‏سعود را به جنگ با مردم جده وادارش کرد و بالاخره بدون آن که‏وارد مکه شوند، به سرزمین نجد برگشتند (15) .

شریف غالب از غیبت‏سعود استفاده نمود به مکه بازگشت و بدون‏هیچ مزاحمت و مقاومتى از طرف برادرش عبدالمعین، آن شهر را به‏تصرف درآورد (16) . ولى وهابیها به هیچ‏قیمت‏حاضر نبودند مکه رااز دست‏بدهند، شریف غالب نیز مانند سابق خواستار حکمرانى مکه‏بود. بدین جهت‏بار دیگر آتش جنگ میان آن دو شعله‏ور شد و تاسال 1220 ادامه داشت، لیکن میان آنها صلحى برقرار شد بدین‏منظور که وهابیان وارد مکه شوند. پس از اداء مناسک حج‏به بلادخود برگردند.

در محرم سال‏1219 وهابیها با دوازده هزار جنگجو به عزم محاصره‏جده حرکت کردند شریف غالب باروى شهر مکه را محکم کرد چون‏مى‏دانست که آنان شهر جده را نخواهند توانست‏بگشایند. ممکن است‏به مکه حمله کنند، لذا فرمان داد که همه مردم حرکت نمایند این‏بود مردم مکه از تمام طبقات با اسلحه‏هاى خود به «زاهر»آمدند و هفت روز در آنجا ماندند. اما وهابیها که شهر جده رابه محاصره داشتند، سه روز بیشتر نتوانستند بمانند آنها هر روزیکبار به شهر حمله مى‏کردند ولى توپخانه شهر آنها را پراکنده‏مى‏ساخت و عده‏اى کشته مى‏دادند و به چادرهاى خود باز مى‏گشتند،آنقدر از آنها کشته شد که گودالها و جوى‏ها از لاشه مرده آنهاپر شد و حتى ده بیست نفر را در یکجا دفن مى‏کردند وقتى این وضع‏را دیدند، از محاصره شهر دست کشیدند و رفتند و در مسیر راه به‏هر قبیله‏اى که مى‏رسیدند مى‏کشتند و اموالشان را غارت مى‏کردند.

شریف سپاهى را از راه خشکى و سپاهى دیگر را از راه دریا به‏همراه ده کشتى بزرگ پر از آذوقه و سلاح از جمله توپهاى بزرگ به‏دنبال وهابیها فرستاد، سپاه دریایى که به آنها رسید، آنهاهمگى بدون جنگ و خونریزى تسلیم شدند.و پس از سه روز چهار هزارنفر از وهابیها به آنها هجوم آوردند، جنگى سخت میان آنهادرگرفت و با هزیمت وهابیها پایان پذیرفت و بسیارى از آنهاکشته و زخمى شدند و درحالى که سرهاى مرده‏هاى وهابیها روى‏نیزه‏ها بود، به مکه باز گشتند. در همان موقع طائف در تصرف‏وهابیها بود، شریف غالب، با سپاهى عظیم به سوى طائف حرکت کردو وهابیها را در طائف ده روز تمام به محاصره گرفت ولى کارى ازپیش نبرد به مکه باز گشت و آنگاه یکى از فرماندهان وهابى باسپاهى عظیم وارد «لیث‏» شد، شریف با سپاهیان خود به جنگ اوبیرون رفت و جنگى درگرفت که ابتدا پیروزى با شریف بود ولى‏بعدها وهابیها پیروز شدند و از طرفین حدود دو هزار نفر کشته‏شدند ولى بیشتر کشته‏شدگان از وهابیها بودند و سپس وهابیها بازشکست‏خوردند و سواران شریف باقى مانده‏هاى آنها را دنبال کردندو بعد به مکه مراجعت نمودند.





پى‏نوشتها:

1 تاریخ الجزیره‏العربیه‏7 ص‏376.
2 تاریخ جبرتى، به نقل کشف الارتیاب، ص 25.
3 سوره آل عمران: 64.
4 تاریخ الجزیره‏العربیه فى عصرالشیخ محمد..ص‏377.
5 چون اهل مکه را مسلمان نمى‏دانست مستقیما سلام به آنهاننوشت.
6 تاریخ مکه، ج‏2، ص 131 به بعد، سباعى.
7 کشف الارتیاب، ص‏27.
8 جغرافیه شبه جزیره‏العرب، ص 161.
9 عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج‏1، ص 124.
10 فتنه‏الوهابیه، ص 72.
11 قبلا در هر یک از چهار رکن خانه کعبه، در یک وقت‏یکى ازمذاهب چهارگانه نماز جماعت‏برگزار مى‏کردند(تاریخ‏الجزیره‏العربیه، ص 378).
12 تاریخ الجزیره‏العربیه، ص 378.
13 همان کتاب.
14 المختار من تاریخ الجبرتى، ص‏533.
15 تاریخ الجزیره‏العربیه، ص‏379.
16 همان مدرک و تاریخ مکه ج‏2، ص 131 - 132.



شیخی:: 29/3/1387:: 8:45 عصر | نظرات دیگران ()

» + مشروعیت حکومت
مشروعیت حکومت

در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى


«قسمت اول»


نبى الله ابراهیم زاده آملى

خاستگاه مشروعیت نظامهاى سیاسى از دیرباز جزء اساسى ترین مباحث فلسفه سیاسى به شمار مى رفته است و اینک نیز به فراخور گستردگى مباحث و نظریه پردازیها در حوزه سیاست، مورد اهتمام مى باشد. انقلاب اسلامى ایران با رهبرى و اندیشه حضرت امام خمینى نسخه اى منحصر به فرد از نظام سیاسى را در جهان معاصر ارائه کرد که طبعاً زمینه بحثها و نظریه پردازیهاى بسیارى را بویژه در محافل داخلى فراهم ساخت. یکى از مهمترین و پردامنه ترین مباحث بویژه در سالهاى اخیر، خاستگاه مشروعیت نظام جمهورى اسلامى و حکومت بر اساس ولایت فقیه مى باشد. این مهم تاکنون محور بسیارى از مباحث روز و مسایل مطرح شده در محافل علمى بوده است. همچنان که این امکان را فراهم ساخته تا به بسیارى از مسایل پیرامونى آن پرداخته شود. پژوهشها و نوشته هاى بسیارى در قالب کتاب و مقاله ارائه شده و طبیعى است که همچون بسیارى از مباحث اجتماعى و سیاسى دیگر، تاب دیدگاههاى مختلف و نقد و نظرهاى متعدد را داشته است. آنچه با عنوان «منشأ مشروعیت حکومت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى» مى خوانید تلاشى است بر تثبیت نظریه مشهور در تبیین خاستگاه مشروعیت حکومت اسلامى


که فقیه هر چند مقبولیت خود در رهبرى جامعه را به ناچار از مردم مى گیرد، اما مشروعیت رهبرى وى تماماً برخاسته از ولایت الهى و نصب است و از این رو ولایت فقیه، امرى انتصابى است نه انتخابى.


این تحلیل در تبیین نظریه ولایت فقیه، مواجه با دیدگاه دیگرى است که براى گزینش و رأى مردم، نقشى بیش از مقبولیت دادن به رهبرى ولى فقیه، قائل است. البته هر دو دیدگاه محور تفسیرها و نظریه پردازیهاى چندى نیز شده اند. سرزندگى و نشاط بحث در تقابل نزدیک دو دیدگاه، شایسته مى نمود همزمان، نقد این دیدگاه را در قالب مقاله اى جداگانه بیاوریم. آنچه در همین شماره مجله با عنوان «نقدى بر مقاله منشأ مشروعیت حکومت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى» مى خوانید به همین انگیزه است. با این تأکید که نقد یاد شده بر اساس قرائتى خاص از نقش گزینش مردم در مشروعیت مى باشد و از این رو آینه تمام نماى قائلان به نظریه انتخاب نمى باشد. هر دو مقاله در یک قسمت تنظیم شده بود اما ارائه همزمان آن چاره اى جز تقسیم آن به دو بخش باقى نمى گذارد.«فصلنامه حکومت اسلامى»


مشروعیت یکى از کهن ترین و اساسى ترین مباحث نظامهاى سیاسى است که از یونان باستان توسط افلاطون و ارسطو و سپس از سوى متفکرانى چون سیسرو، آگوستین قدیس، توماس آکوئیناس و غیر آن از شخصیتهاى علمى مغرب زمین و نیز توسط متفکران بزرگى نظیر فارابى، ابن رشد، غزالى، ماوردى، ابن سینا و غیر آنها در حوزه تفکر اسلامى و مشرق زمین مورد توجه بوده و با تقسیم حکومت به آریستوکراسى، دموکراسى، جمهورى و مانند آن به بحث در باره مصادیق حکومتهاى مشروع و نامشروع پرداخته اند. هر حکومت، دولت و نظام سیاسى براى حدوث و بقاى خویش ناچار به بازشناسى مبانى مشروعیت نظام سیاسى خویش است تا با پشتیبانى از مبانى بتواند در امور عمومى و اجتماعى مردم تصرف کند و حق فرمانروایى را از آنِ خود قرار دهد.


سخن در باب مفهوم مشروعیت زیاد است و حاصل گفتمان در باره مشروعیت، تهیه و تدوین مقالات و کتب زیادى در این خصوص است.[1] اجمال سخن در این زمینه این است که مشروعیت با دو رکن مهم از نظامهاى حکومتى سر و کار دارد: نخست با رکن حاکم و این که چرا و به چه دلیل توده مردم باید از فرامین و دستورات حاکم اطاعت کنند و بر چه اساسى باید فلان حاکم، حکمرانى کند؟ دوم، رکن نظام حکومتى، و این که اساساً ملاک مشروعیت حکومتها چیست؟ آیا حکومت زورمدارانه و استبدادى مشروعیت دارد یا تنها مشروعیت نوع حکومت از طریق رضایت و اراده عموم مردم تحقق پذیر است و یا از راه انطباق آن با اراده و فرامین الهى؟


در تبیین مفهوم مشروعیت، تعاریف زیادى متناسب با رویکردهاى به آن، ارائه شده است: از جمله گفته اند:


1ـ مشروعیت، یعنى توجیه عقلى و یا عقلانى اِعمال سلطه و اطاعت، به این معنا که اعمال قدرت و سلطه از سوى حاکم باید توجیه عقلى داشته و در چارچوب عقل و مدار عقلانى و منطقى باشد.[2]


2ـ مشروعیت، به معناى قانونى بودن یا طبق قانون بودن است. یعنى وقتى مى گوییم کدام دولت یا حکومتى مشروع است، مقصود این است که چه دولت و حکومتى قانونى است و قانون حاکم بر جامعه چه نوع حکومتى را اقتضا مى کند؟ آیا سیستم حکومتى حاکم بر جامعه برخاسته از قانون موجود در آن جامعه بوده و هماهنگ با آن است یا نه؟[3]


3ـ مشروعیت، یعنى پذیرش همگانى و مقبولیت مردمى و یا مورد رضایت مردم بودن.[4]


4ـ مشروعیت، به معناى حق داشتن و مجاز بودن، به این معنا که دولت و حکومت یک جامعه با چه مجوزى حق حاکمیت و حکومت خواهد داشت؟ و این حق از کجا به او رسیده و چه کسى این حق را به او داده است؟ در واقع مشروعیت در این دیدگاه نظیر مشروعیت قانون و حقوق خواهد بود. چنان که مى گوییم: قانون و حقوق بر چه اساس مشروع است و این مشروعیت ناشى از چه چیز است؟[5]


5ـ مشروعیت در اندیشه سیاسى اسلام (فلسفه، کلام و فقه اسلامى)، به معناى مطابقت با موازین و آموزه هاى شریعت اسلام است، یعنى حکومت و حاکمى مشروع است که پایگاه دینى داشته باشد. بر این اساس، حکومتى که پایبند به موازین شرعى و الهى باشد، حقانیت دارد. مشروعیت سیاسى در اندیشه و تفکر اسلامى از نوع پدرسالارى، وراثت، شیخوخت، نژادى، ملیت پرستى، حکومتهاى اشراف گرایى، نخبه گرایى، کاریزمایى و مانند اینها نیست؛ گرچه به لحاظ توجه تام از سوى اسلام به ویژگیها و اوصاف رهبرى، مدیران، کارگزاران نمونه دینى از فرهمندى و وارستگى خاصى برخوردارند و همین امر سبب مى شود تا بر اطاعت پذیرى، علاقه و رضایت مردم تأثیر روانشناسانه اى داشته باشند. ولى این نکته از حقانیت حاکم و حکومت کاملاً جداست؛ در نتیجه اگر حکومتى یا حاکمى تمام اسباب و عوامل رضایت مردم را فراهم کند اما مطابق موازین شریعت عمل ننماید، مشروعیت دینى پیدا نمى کند، و در برابر، حکومت و حاکمى که آموزه هاى دینى را رعایت کند و به احکام الهى پایبند باشد، همچنان که مشروعیت دینى دارد باید اسباب و عوامل رضایت مشروع اکثریت مردم را نیز فراهم کند و حقوق طبیعى و شرع


ى ملت را تحقق بخشیده و تأمین کند. در این صورت است که متدینان به دلیل اعتقاد آنها به فرامین الهى و پایبندى شان به شریعت، مشروعیت و مقبولیت جامعه شناسانه را نیز پدید مى آورند.[6]


اما در باب منبع مشروعیت، باید توجه داشت که از منظر درون دینى، خداوند تنها منبع ذاتى و اصلى مشروعیت سیاسى است؛ زیرا مبانى اعتقادى اسلام، توحید در همه ابعاد آن، یعنى توحید ذاتى، صفاتى، افعالى، ربوبى، خالقى و عبادى را از آنِ خداوند سبحان دانسته، و نیز حق حاکمیت، تشریع و قانونگذارى را به تمام و کمال مختص آن ذات پاک و یگانه مى داند، و حق فرمانروایى و حاکمیت اجتماعى از سوى خداوند به افراد برگزیده اش یعنى پیامبر(ص) و امام(ع) و به توسط آنان به وارثان راستین رسالت و امامت، یعنى عالمان و فقیهان واجد شرایط رهبرى واگذار شده است؛ حال چه به صورت نصب خاص و تعیین مصداق، که مخصوص زمان حضور معصوم(ع) است و چه به صورت نصب عام و بدون تعیین مصداق، که مربوط به عصر غیبت است.


بنابراین، از میان منابع و مبانى متعدد مشروعیت،[7] تنها منبع و سرچشمه مشروعیت حکومت در دیدگاه دینى ـ اسلامى، الهى بوده و از ولایت تشریعى و یا اراده تشریعى الهى سرچشمه مى گیرد؛ زیرا چنان که استاد آیة الله جوادى آملى فرمودند اساساً هیچ گونه ولایتى جز با انتساب به نصب و اذن الهى، مشروعیت نمى یابد ـ هر چند همراه با مقبولیت باشد ـ و هر گونه مشروع دانستن حکومتى جز از این طریق نوعى شرک در ربوبیت تشریعى الهى بشمار مى رود.[8]


با آنچه گفته شد تفاوت میان مشروعیت و مقبولیت در دیدگاه اسلامى نیز تا حدودى روشن شد؛ زیرا مفهوم مشروعیت و مقبولیت در تعاریف حقوقى اسلام غیر از مفهوم این دو واژه در حقوق بین الملل است. مشروعیت در حقوق بین الملل غربى که شالوده حکومت و نظام سیاسى بر «قرارداد اجتماعى» است، چیزى غیر از مقبولیت نیست. چون در این گونه نظامهاى سیاسى ـ اجتماعى همه مشروعیتها و مقبولیتها اعم از مشروعیت قانون اساسى، انتخاب دولت مردان و غیر آن از رأى اکثریت (نصف به علاوه) سرچشمه مى گیرد، یعنى هر آنچه را که اکثریت مردم بپسندند و به آن رأى بدهند، قانونى و مشروع مى شود.


در حالى که در فلسفه سیاسى اسلام، مشروعیت از غیر مقبولیت و مفهومى عمیق تر و جایگاهى بلندتر از مفهوم مقبولیت را دارا است. در نظام سیاسى اسلام مشروعیت علاوه بر مقبولیت، از بار اعتقادى نیز برخوردار بوده و به معنا و مفهوم گسترده تر و عمیق ترى مى باشد که آن انطباق با نظام تشریع الهى و هماهنگى عمل و نظر با قرآن و سنت است. لیکن این هرگز بدین معنا نیست که در اسلام مردم بر سرنوشت خویش مسلط نبوده و صاحب اختیار خود نیستند و حق انتخاب و آزادى عمل ندارند ـ چنان که برخى به عمد یا غیر عمد چنین معنایى را القا مى کنند ـ بلکه به عکس، در اسلام انسان تمام آزادیهاى فردى و اجتماعى را دارد، ولى آزادیها و اختیارات منطقى و معقول و در چارچوب ارزشهاى دینى و الهى ـ بر اساس خدامحورى نه انسان محورى ـ یعنى باید گفت بر اساس دیدگاه اسلامى، انسان آزاد آفریده شده و بر سرنوشت خویش مسلط است. و در تعریف جامع تر: انسان از دیدگاه اسلام، موجودى عاقل، هوشمند، کمال خواه، آرمان گرا، داراى استعدادها و صفات نیک روحى و اخلاقى و نیز صاحب اختیار و مسؤول سرنوشت خویش است، و در یک جمله کوتاه اشرف مخلوقات و برتر از همه موجودات عالم


ماده است. اما در عین حال از یک سو به دلیل این که داراى نفس سرکش حیوانى، هواها، شهوات و تمایلات بى شمار نفسانى است به تنهایى قادر به شکوفایى استعدادهاى تعالى بخش خویش و در نتیجه نیل به کمال مطلوب و سعادت و رستگارى حقیقى، آن گونه که خداوند برایش مقرر کرده، نیست، و از سوى دیگر، به خاطر شدت علاقه، محبت و رحمت خداوندى به انسان و حساسیتى که آن ذات پاک بى همتا نسبت به سرنوشت انسان دارد، او را به حال خود رها نساخته و در معرض طوفانهاى نفس سرکش قرار نداده است، بلکه لطف و رحمت ویژه اش را مشمول او ساخته و براى شکوفا ساختن آن استعدادها و رساندنش به کمالات مطلوب انسانى ـ الهى، برنامه کامل زندگى سعادتمندانه را تحت عنوان «دین»، توسط انسانهاى برگزیده و وارسته اش، یعنى پیامبران و جانشینان راستین آنها از فراسوى عالم ماده فرا راه او قرار داده است.


بر این اساس، در عین اینکه گفته است هیچ اکراه و اجبارى در پذیرش دین و عمل به دستورات دینى نیست[9]، اما اعلام داشته است که تنها راه سعادتمندى و خوشبختى واقعى انسان، در گرویدن به دین حق و گردن نهادن به فرامین مترقى و انسان ساز و نیز بایدها و نبایدهاى آن است.[10] لیکن روشن است که چنین آیین مترقى و داراى برنامه کامل زندگى سعادتمندانه، براى اجرا، بستر مناسب سیاسى ـ اجتماعى را که همان تشکیلات حکومتى و ساز و کارهاى سیاسى باشد، نیاز دارد.


اینجاست که تشکیل حکومت اسلامى ضرورى به نظر مى رسد و این مهم نیز در متن دین مترقى اسلام پیش بینى شده است، زیرا که دین فطرى و عقلى است و دین فطرى و عقلى چنان که مرحوم علامه طباطبایى اظهار داشتند نمى تواند نسبت به یکى از مهمترین و ضرورى ترین نیاز فطرى و عقلى بشر یعنى حکومت و تشکیلات سیاسى ـ حکومتى بى تفاوت باشد.[11]


با اینکه عقل و منطق اقتضا دارد که پس از پذیرفتن اصل دین و التزام عملى به دستورات دینى از سوى مردم، آنان باید به همه جنبه هاى عملى و اجرایى آن و از جمله حاکمیت دینى ـ سیاسى هم گردن نهند چون زیر مجموعه اصل دین است، ولى باز در تشکیل حکومت دینى با مشخصه اسلامى آن که «حکومت و ولایت فقیه» باشد، رضایت مندى و مقبولیت مردمى را لحاظ کرده و استقرار حکومت اسلامى و تحقق ولایت فقیه را به اقبال و آراى مردم واگذار کرده است. چنان که در اصل پنجاه و ششم قانون اساسى جمهورى اسلامى نیز مطالب یاد شده فوق بدین صورت قانونمند شده است:


«حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آنِ خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمى تواند این حق الهى را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع یا گروه خاصى قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرقى که در اصول بعد مى آید، اعمال مى کند.»


یعنى بر اساس اصل اولى و عقلایى، هیچ شخصى حق حاکمیت بر دیگرى را ندارد مگر آنکه از جانب حق تعالى به این منصب نائل آید. چون منافاتى نیست میان اینکه انسانها به حسب اصل اولى و عقلى بر یکدیگر هیچ گونه سلطه و حکومتى ندارند و اینکه دلیل خاصى این قاعده کلى عقلى و عقلایى را استثنا کرده باشد، چون این مستثنا نیز خود متکى و مبتنى بر یک اصل عقلى و فطرى دیگرى است و آن نیاز به حکومت براى برقرارى نظم، امنیت و عدالت اجتماعى، تا در پرتو آن احکام و قوانین مترقى و حیات بخش اسلام در جهت تعالى و سعادتمندى انسان به اجرا درآید.


از آنچه گذشت نتیجه مى گیریم که هویت و انسانیت انسان و به تعبیر رساتر، مشروعیت همه جانبه انسان و تطهیر و تزکیه او از همه پلیدیهاى کفر، شرک و فساد در اندیشه و عمل و در نهایت سعادتمندى حقیقى او، همانا در گرویدن به دین و گردن نهادن به فرامین الهى و حاکمیت برخاسته از دین و اراده تشریعى الهى است، نه این که مشروعیت حاکمیت دینى و قوانین برخاسته از دین و دستورات آسمانى اسلام برخاسته از خواست، اراده و آراى مردم باشد؛ چنان که برخى چنین پنداشته اند.


اما آیا آنچه گفته شد با مفاد ادله ولایت فقیه و دیدگاه حضرت امام خمینى نیز همخوانى دارد یا نه؟



دلایل ترجیح انتصاب و مشروعیت الهى


پیش از ذکر دلایل، تصریح و تأکید بر چند نکته و اصل پذیرفته شده نیز ضرورى است:


1ـ مقصود طرفداران نظریه انتصاب از این واژه در زمان غیبت «نصب خاص» یعنى نصب شخصى معین نیست، نظیر نصب مالک اشتر براى استاندارى مصر از سوى حضرت على(ع) و یا نصب نواب اربعه از سوى حضرت ولى عصر(ع) در عصر غیبت صغرا؛ و نیز منظور آنها نصب عنوان فقیه جامع الشرایط نیست، زیرا نصب عنوان امکان ندارد.


بلکه مراد آنها از این کلمه «نصب عام» مى باشد، بدین معنا که همه فقهاى واجد شرایط رهبرى در زمان غیبت از سوى ائمه(ع) داراى صلاحیت براى تصدى امور، شناخته شده اند. که این سخن به معناى شأنیت و صلاحیت داشتن همه آن فقهاى واجد شرایط و نه فعلیّت داشتن ولایت همه آنها است که در این صورت موجبات هرج و مرج و اختلال نظام را در بردارد.


اما اینکه ولایت کدامین آنها به فعلیت مى رسد و این امر چگونه تحقق مى یابد؟ بحثى اثباتى است که لزوماً با انتخاب پیش بینى امت همراه نیست، زیرا ممکن است این فعلیت از راه اقدام عملى یکى از آنها و یا انتخاب خبرگان (اهل حل و عقد) و یا انتخاب مردم صورت گیرد. هر چند تحقق یافتن و فعلیت و کارآمدى بودن حاکمیت و ولایت فقیه مبتنى بر رضایت مندى و پذیرش مردمى است، ولى این رضایت مندى پسینى امت و یا انتخاب پیشینى آنها به خودى خود نمى تواند دلیل بر مشروعیت دینى ـ اسلامى یک حاکم اسلامى اعم از فقیه یا غیر فقیه باشد؛ زیرا چنان که خواهیم گفت احتمال سوء استفاده از جهل و سادگى مردم و فریب دادن آنها بسیار قوى است ـ اگر مانند اهل سنت نگوییم که حتى تمکین مردم به زور سرنیزه و برق شمشیر هم موجب مشروعیت حکومت مى شود و تصدى کرسى خلافت و منصب زعامت و رهبرى به هر طریق ممکن از سوى حتى فرد ظالم و فاسدى هم که باشد حکومتش مشروع و اطاعتش واجب است! ـ چه این که در تاریخ اسلام خاطره تلخى از سوء استفاده از جهل و سادگى مردم مسلمان مبنى بر جلب رضایت و اخذ بیعت از آنها در جهت تثبیت حاکمیت حکام فاسد و ستمگر را پیش رو داریم.


آنچه حکومت و ولایت حاکم اسلامى را مشروع و اطاعتش را ضرورى مى کند انطباق کامل او با موازین شرع از جهت شایستگى شخصى و اقدام عملى براى تشکیل حکومت است؛ زیرا گفتیم از دیدگاه شیعه تصدى کرسى زعامت سیاسى و تشکیل حکومت ـ هر چند به ظاهر ـ اسلامى، اگر با تمام اسباب رضایت مندى و پذیرش مردمى همراه باشد ولى با موازین شرعى و آموزه هاى دینى سازگار نباشد هرگز مشروعیت دینى پیدا نمى کند، مگر در صورتى که مردم در اثر هدایت و ارشاد و آگاهى لازم دینى گزینش منطبق با شرع بنمایند که شرحش در ذیل مى آید.


2ـ در تقریر محل نزاع میان طرفداران نظریه انتصاب و طرفداران نظریه انتخاب، باید گفت تأثیرگذارى رأى و انتخاب مردم در موضوع ولایت فقیه، بنا بر نظریه انتخاب به نحو قیدیت و شرطیت است ولى بنا بر نظریه انتصاب به گونه کاشفیت است. مراد از قیدیت و شرطیت این است که انتخاب مردم همردیف و همتاى با سایر شرایط و ویژگیهاى ولى فقیه نظیر فقاهت و عدالت قرار دارد و با نبود آن، مشروعیت ولایت فقیه از بین مى رود؛ و منظور از کاشفیت این است که انتخاب فقیه عادل از سوى مردم کاشف از رضایت معصوم(ع) و در نهایت خداوند به زمامدارى اوست، آن هم انتخابى آگاهانه و از روى موازین شرع، نه از روى هواى نفس و یا از روى جهل و ناآگاهى. یعنى انتخاب فقیه از روى آگاهى و سازگارى با شرع و مقبولیت مردمى حکومتش، کشف از مشروعیت دینى حکومتش مى کند نه اینکه صرف این انتخاب عامل مشروعیت حکومت او شود. این در حالى است که:


3ـ اصل لزوم تشکیل حکومت اسلامى در زمان غیبت مورد پذیرش طرفین است.


4ـ اصل ولایت فقیه یعنى لزوم زمامدارى جامعه اسلامى به وسیله فقیه عادل را هم هر دو گروه قبول دارند.


5ـ هر دو گروه مى پذیرند که ولایت در مورد پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) ـ حتى نواب خاص آنان ـ به صورت انتصاب است.


6ـ محل بحث، بُعد حکومتى ولایت فقیه یعنى تصمیم گیرى در مسایل حکومتى به جاى مردم است، و طرفین در منصبهاى دیگر فقیه نظیر افتا، قضا و داورى بحثى ندارد.


7ـ هر دو گروه بر این نکته اتفاق نظر دارند که منشاء مشروعیت ولایت، خداوند متعال است، لیکن در این مطلب بحث دارند که آیا خداوند این ولایت را به نحو انتصاب در اختیار فقها قرار داده است یا اینکه براى رأى مردم نیز نقشى ـ کلى یا جزئى ـ در مشروعیت ولایت فقیه قائل شده است؟[12]


اما دلایل اثبات انتصاب فقیه و مشروعیت دینى حکومت و ولایت او، عبارتند از:



الف ـ دلایل عقلى


دلایل عقلى بر انتصاب فقیه اعم از دلایل عقلى مستقل و یا دلایل عقلى ملفّق از عقل و نقل بسیار زیاد است که ذکر همه آنها نه میسر است و نه لازم. در اینجا به چند نمونه به اختصار اشاره مى شود:


1ـ اسلام دین فطرت است و از آن سوى، حکومت و ولایت بر مردم نیز یک نیاز فطرى بشر است، زیرا نفى حکومت یعنى ترویج هرج و مرج و اختلال نظام اجتماعى، که این مخالف عقل و فطرت است. چگونه مى توان گفت که دین فطرى یکى از مهمترین و ضرورى ترین نیاز فطرى یعنى حکومت را نادیده گرفته باشد؟ از این رو، به حکم عقل و به اقتضاى فطرت، اسلام نیز حکومت را تشریع کرده و در منابع خود مطرح ساخته است، نه در این امر مهم سکوت کرده و نه به مردم واگذار نموده است.[13]


2ـ این دلیل عقلى با مقدمات زیر تبیین مى گردد:


الف ـ تشکیل حکومت براى تأمین نیازمندیهاى اجتماعى و جلوگیرى از هرج و مرج و فساد و اختلال نظام چنان که گفتیم از ضرورتها و بدیهیات عقل عملى است؛ زیرا برقرارى نظم و عدالت از عهده افراد به تنهایى برنمى آید.


ب ـ اسلام نیز دینى سیاسى ـ اجتماعى بوده و در همه زمینه هاى عبادى، سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، حقوقى، جزایى، دفاعى، تربیتى، خانوادگى و سایر ابعاد حیات آدمى داراى احکام و قوانین مترقى و حیات بخش است.


ج ـ این احکام و قوانین گسترده و متنوع نیز پایدار و ابدى بوده و هرگز منسوخ نمى شود؛ زیرا دین خاتم، کامل، جاوید و جهانى باید جهت برآوردن نیازهاى هر عصر و زمان مردم، احکام و قوانین فرا زمانى داشته باشد.


د ـ تحقق بخشیدن و پیاده کردن احکام و قوانین اسلام بدون تشکیل حکومت، میسر نیست؛ زیرا احکام مربوط به جهاد و دفاع و همچنین قوانین اقتصادى، مالى، بین المللى و سایر قوانین الهى ـ اسلامى بدون برپا داشتن حکومت دینى و داشتن تشکیلات ادارى و اجرایى قابل اجرا نیست.


ه… ـ عقل حکم مى کند که رئیس دستگاه حکومتى و مدیر اجرایى جامعه اسلامى فردى متخصص، کارشناس در مسایل دینى ـ اسلامى، وارسته اخلاقى، مدیر شایسته و بویژه عادل و باتقوا باشد، و نیز در اجراى قوانین الهى و انطباق قوانین کلى بر جزئیات داراى شجاعت و عصمت و صیانت نفس باشد.


و ـ هنگامى که پیدا کردن چنین مدیر و رئیس دستگاه حکومتى در حد ایده آل و کامل تمام عیار (یعنى معصوم) میسر و ممکن نباشد، عقل حکم مى کند که از باب ضرورت رجوع جاهل به عالم، باید به نزدیکترین فرد به معصوم(ع) رجوع کرد، و چنین فردى جز فقیه واجد شرایط نخواهد بود.


ز ـ زیرا اکنون که در عصر غیبت کبرا هستیم و دست ما از حکومت مستقیم معصوم(ع) کوتاه است، یا باید بگوییم خداوند از اجرا و پیاده شدن احکام و قوانین اسلام بویژه قوانین اجتماعى آن صرف نظر کرده است، که این با فلسفه ارسال پیامبران و تشریع قوانین الهى مباین و خلاف حکمت و لطف آن ذات یگانه حکیم است، و یا بپذیریم که اجراى آن را به فرد یا افراد غیر شایسته، غیر اصلح و غیر متخصص واگذار کرده است، که این نیز از باب این که ترجیح مرجوح بر راجح و غیر اصلح بر اصلح خلاف حکمت و نقض غرض است مردود مى باشد. با توجه به باطل بودن دو فرض مزبور، این صورت قطعى مى شود که شارع اسلام، نزدیکترین فرد به معصوم(ع) را براى تصدى منصب زعامت و حکومت دینى ـ اسلامى جهت اجرا کردن قوانین اسلام منصوب ـ به نصب عام ـ نموده است. یعنى ما از راه عقل کشف مى کنیم که چنین وظیفه و اذنى از طرف خداى متعال و به توسط اولیاى خاص او به فقیه واجد شرایط داده شده است.[14]


خلاصه آن که مسأله ولایت فقیه چه مسأله اى کلامى باشد و مبانى کلامى داشته باشد که دارد و چه آن را مسأله اى فقهى بدانیم، در هر صورت، یک مسأله اى دینى ـ اسلامى بوده و ضرورت حکومت و ولایت فقیه و مشروعیت دینى آن یک مسأله درون دینى ـ نه فرا دینى ـ است و ادله عقلى و نقلى فراوانى آن را اثبات مى کند؛ زیرا از دیدگاه کلامى[15] ولایت فقیه به عنوان امتداد ولایت معصومین و نیز امامت که ریاست عامه در امور دین و دنیا مى باشد، مورد بحث قرار مى گیرد. از این رو، بدون هیچ تردیدى همه دلایلى که ولایت (به معناى امامت و زعامت سیاسى) پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) را اثبات مى کند، همان دلایل، ولایت فقیه را در عصر غیبت اثبات مى کند؛ زیرا اسلام یک نظام است که براى تنظیم حیات سیاسى ـ اجتماعى و مادى ـ معنوى برنامه کاملى دارد، و آمده است تا راه سعادت مندى حقیقى و سلامت و رفاه در زندگى را براى انسان هموار سازد.


بنابراین، همان دلیل حکمت و لطف الهى که اقتضاى ارسال رسل و شرایع آسمانى بویژه شریعت کامل اسلام براى هدایت و نجات بشریت را نموده است و نیز ضرورت امامت و ولایت پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) را ایجاب کرده است، همان دلیل حکمت و لطف، تداوم آن رهبرى الهى را براى ادامه هدایت و نجات بشر در این عصر نیز ضرورى مى کند.[16]



ب ـ دلایل نقلى


1ـ فقها و متفکران اسلامى براى اثبات ولایت انتصابى فقیه و مشروعیت دینى او به دلایل نقلى زیادى از آیات و روایات استناد کرده اند. اما آیات، که مجال ذکر و بررسى آنها نیست و کسانى که خواستار پیگیرى این بحث و تفحص و تحقیق بیشتر هستند باید به کتابهاى مربوط رجوع کنند.[17] اما از جمله روایات: مقبوله عمر بن حنظله، مشهوره ابى خدیجه و احادیث «اللهم ارحم خلفائى»، «العلماء ورثة الانبیاء»، «الفقهاء حصون الاسلام»، «الفقهاء امناء الرسول»، «اما الحوادث الواقعة ...»، «العلماء حکام على الناس»، «مجارى الامور و الاحکام على ایدى العلماء» و غیر آن مى باشد. این احادیث و احادیث دیگر از سوى علما و فقهاى فراوانى مورد استناد و استدلال قرار گرفته است. از جمله محقق نراقى در عوائد الایام[18]، صاحب جواهر در جواهر الکلام[19]، شیخ انصارى در کتاب القضاء و الشهادات[20]، بحرالعلوم در بلغة الفقیه[21]، امام خمینى در کتاب البیع[22]، آیت الله جوادى آملى در کتاب پیرامون وحى و رهبرى[23] و بسیارى از اندیشمندان اسلامى دیگر.


خلاصه سخن در مفاد این روایات این است که با دقت و تأمل در مضامین آنها این معنا به روشنى ثابت مى شود که ولایت فقیه یک منصب الهى است و او بر امت اسلامى از سوى شرع ولایت دارد نه به عنوان نیابت و وکالت از سوى مردم. چنان که در توقیع شریف «فارجعوا فیها الى رواة حدیثنا»، امر به رجوع است و کارى به انتخاب مردم ندارد و همچنین از ذیل مقبوله عمر بن حنظله نیز این مطلب به وضوح استفاده مى شود، چه آنکه صدر و ذیل این حدیث گویاى این معناست که روایت تنها در صدد نصب قاضى براى قضاوت نیست، بلکه متضمن معناى جامع ترى است اعم از ولایت و قضاوت؛ زیرا روشن است قضاوت بدون ولایت و حکومت هرگز کارساز نیست و قدرت رفع مخاصمه را نخواهد داشت. از این رو، منصب قضا جزء زیر مجموعه مقام ولایت است، چه اینکه در حدیث عمر بن حنظله امام مى فرماید: «فانى جعلته علیکم حاکماً».


بنابراین، مقام ولایت نظیر سایر مناصب الهى چون رسالت، امامت، قضاوت و حق افتا، قابل جعل و انشا است، لیکن در اختیار کسى نیست بلکه فقط در اختیار خداست که بدون واسطه یا با واسطه، آنها را جعل مى کند؛ زیرا این مناصب و سمتها نظیر ریاست، وزارت، مدیریت و مانند آن از مشاغل بشرى نیستند تا ثبوت و سقوط آنها در حوزه اختیار و انتخاب انسانها باشد. بدین ترتیب در باره غیر معصومان(ع) از فقیهان واجد شرایط رهبرى و زعامت، مناصب آنها اعم از افتا، قضا و ولایت تنها با نص و نصب ـ عام ـ الهى و توسط معصومان(ع) ثابت مى شود. هر چند که کارآمدى و فعلیت آنها با رأى و انتخاب مردم است.


2ـ یکى دیگر از ادله نقلى که عالمان و فقیهان براى اثبات ولایت انتصابى فقیه و مشروعیت دینى او استناد و ارائه مى کنند، اجماع است. این اجماع از سوى بسیارى از آنان به طرق مختلف اعم از اجماع محصّل یا منقول مطرح شده است.[24]


علامه حلى، متفکر و اندیشمند بزرگ و بلندآوازه شیعه در این زمینه مى فرماید:


«عقلا و اندیشمندان مسلمان بر وجوب و ضرورت امامت و حکومت فى الجمله اجماع دارند. برخلاف گروههاى ازارقه، اصفریه و غیر آنان از خوارج (که منکر ضرورت حکومتند)[25].»


3ـ بسیارى از فقها و علماى اسلام ضرورت دینى و الهى حکومت فقیه و نیز مشروعیت دینى او را از راه «حسبه» (امورى که هرگز شارع به ترک آن راضى نبوده و حتماً باید اجرا شود) اثبات کرده اند. از جمله آنها شیخ اعظم انصارى است که در این باره به طور مکرر چنین فرمود است:


«اقامة النظام من الواجبات المطلقة».[26]


بر پا داشتن نظام (سیاسى ـ اجتماعى و حکومت اسلامى) و حفظ آن از نابسامانى، از واجبات ضرورى و بدون قید و شرط است که هرگز تقییدبردار نیست.


ایشان بر پا داشتن نظام حکومتى و حفظ و حراست از آن از زوال و اضمحلال جهت جلوگیرى از هرج و مرج را از امور حسبیه اى مى داند که هرگز شارع مقدس راضى به ترک آن نیست. با این دید و نظر، ایشان نیز دائره امور حسبه را بسیار گسترده و وسیع مى داند، و محدودیتى براى آن قائل نیست، زیرا هیچ گاه شارع مقدس اسلام حاضر نیست امرى از امور جامعه اسلامى تعطیل شده و یا در آن اختلال ایجاد شود. لا محاله حکومت و ولایت فقیه نیز داخل در امور حسبیه اى مى شود که خداوند تحقق آن را ضرورى دانسته و به هیچ وجه راضى به ترک آن نیست. با این بیان مشروعیت حکومت و ولایت فقیه امرى کاملاً دینى و الهى مى شود نه برخاسته از رأى مردم.



ج ـ دلایل تاریخى


شواهد تاریخى گواهى مى دهد که رأى اکثریت در مکتب انبیا و بویژه اسلام و تشیع مبنا و منشأ مشروعیت قرار نگرفته است؛ زیرا به گواهى قرآن کریم در طول نهضت انبیا با همه تلاش و مجاهدتهایى که از سوى آن رهبران راستین الهى صورت گرفته است، بنا به هر دلیلى، رهبرى الهى و نهضت رهایى بخش آنان نه تنها از سوى اکثریت مردم مورد حمایت و پذیرش واقع نشده و به آنها ایمان نیاورده اند، بلکه به عکس، به خاطر مخالفتها و مانع تراشیهاى همین اکثریت توده هاى مردمى و حمایتها و کمکهاى همه جانبه آنان از حکام و سلاطین جور، پیامبران موفقیت مورد نظر در نشر دین خدا و دعوت به حق و حقیقت را به دست نیاورده اند تا جایى که حضرت نوح(ع) با نهصد و پنجاه سال پیامبرى و دعوت به دین حق و خداپرستى، هشتاد و اندى نفر را به خود مؤمن ساخته بود! که به همراه او بر کشتى نشسته و پس از طوفان به ساحل نجات رسیده اند. از این رو، پیوسته تاریخ، پیروان حق و حق پرستان در اقلیت بوده و از سوى اکثریت ناآگاه و گمراه مورد شکنجه و آزار قرار داشته و مطرود آنان و طاغوتهاى زمان بوده اند. چنان که در اسلام نیز چنین بوده است؛ زیرا پیامبر(ص) و اصحاب و گرون


دگان راستین به مکتبش در اقلیت بوده اند، و پس از آن حضرت نیز اسلام ناب با اقلیت ناچیزى به حیات سیاسى خود ادامه داد. بر این اساس با اینکه اکثریت مسلمانان از حکومت خلیفه اول «ابوبکر» حمایت و پیروى کرده و با او بیعت نموده اند، که بر مبناى نظام مردم سالارى و دموکراسى امروزى حکومت خلیفه نخستین را باید نمونه اى از یک حکومت دموکراسى و مردم سالارى دانست. اما متفکران سیاسى شیعه آن را مشروع نمى دانند.


نیز اگر ملاک مشروعیت رأى اکثریت هر چند مسلمان باشد، در طول تاریخ پیوسته پیروان ائمه معصومین(ع) در اقلیت بوده اند. همچنین اگر رأى اکثریت مشروعیت آور باشد، پس تعداد اندک 72 تن یاران امام حسین(ع) در نهضت عاشورا در برابر دهها و شاید صدها هزار پیروان یزید و ابن زیاد مشروعیتى نخواهند داشت، و با این حساب نباید قیام آن حضرت را ـ نعوذ بالله ـ به حق دانست!


در حالى که حقیقت چنین نیست. نه همراهى نکردن اکثریت مردم از پیشوایان معصوم دینى اعم از پیامبران و امامان(ع) دلیل بر عدم مشروعیت راه و راهبرى آنها و حقانیت مرامشان مى باشد و نه پیروى و حمایت کردن اکثریت از حکام و سلاطین جور دلیل بر مشروعیت حکومت آنهاست. زیرا در اندیشه سیاسى اسلام حق با آراى افراد انسانى سنجیده نمى شود تا زیادى و کمى تعداد پیروان دلیل بر حق بودن و مشروعیت داشتن یا نداشتن یک مذهب و یا یک رهبرى سیاسى ـ مذهبى بوده باشد.


چنان که حضرت على(ع) فرمود:


«لا تستوحشوا فى طریق الهدى لقلّة اهله فانّ الناس قد اجتمعوا على مائدةٍ شِبَعُها قصیر و جوعها طویل.»[27]


در پیمودن مسیر حق و حقیقت و صراط مستقیم هدایت هرگز از کمى تعداد پیروانش هراس نکنید. زیرا مردم در اطراف سفره اى اجتماع کرده اند که مدت سیرى آن کوتاه و گرسنگى آن طولانى است.


قرآن کریم نیز معیار گزینش را «انتخاب اکثر» معرفى نمى کند، زیرا مى فرماید:



«اَلذَّین یَسْتَمِعوُنَ القَوْلَ فَیَتَّبِعونَ اَحْسَنَهُ.»[28]


(مؤمنان حقیقى) کسانى هستند که سخنان را مى شنوند و بهترین آن را مورد عمل قرار مى دهند.


این آیه معیار «احسن» را براى گزینش مطرح مى کند و مى گوید آنچه را احسن و خوبتر است برگزینید و از آن پیروى کنید. روشن است که «اتباع احسن» نیکى و بدى نفس الامرى اعمال است و کار به اشخاص گوینده ندارد که چه کسى با چند نفر آن را مى گویند، که اگر تعداد بیشترى آن بگویند پس خوب بوده و باید مورد عمل قرار گیرد و اگر کسان کمترى بگویند اعتبار نداشته باشد.


با توجه به عملکرد بد اکثریت در بسیارى از ادوار تاریخ بشر بویژه در نهضت انبیا و پیشینه ناپسند آن است که در بسیارى از آیات قرآن، از آراى اکثریت که به دور از هوشمندى و خردورزى بوده، به شدت نکوهش شده است و با تعابیرى همچون: «اکثر الناس لا یعلمون»[29]، «اکثر الناس لا یؤمنون»[30]، «اکثرهم لا یعقلون»[31]، «اکثرهم یجهلون»[32]، «اکثرهم للحق کارهون»[33] و مانند آن که به طور مکرر در قرآن آمده، بر این حقیقت تصریح و تأکید ورزیده است.


تا جایى که خطاب به رسول گرامى اسلام(ص) چنین فرمود:



«وَ اِنْ تُطِعْ اَکْثَرَ مَنْ فِى الْاَرضِ یُضِلّوکَ عَنْ سَبیل الله اِنْ یَتَّبِعُونَ اِلَّا الظَّنَّ وَ اِنْ هم الاّ یَخْرُصُونَ»[34]


اگر از اکثر مردم روى زمین پیروى کنى تو را از راه (درست) خدا گمراه مى کنند زیرا آنها تنها از گمان پیروى مى کنند و تخمین و حدس (واهى) مى زنند.


بنابراین، اکثریت از آن جهت که اکثریت است (یعنى از حیث تعداد)، در اندیشه سیاسى اسلام مشروعیتى نداشته و فاقد هر گونه ارزش و اعتبار است[35]؛ اما اکثریت داراى فکر، اندیشه و خردورزى، ایمان و باورهاى درست و آگاه به مسایل سیاسى ـ اجتماعى اسلام و جامعه اسلامى ـ و بلکه اقلیت اینچنینى ـ در اسلام بسیار ارزش و اعتبار دارد[36]، و رأى و نظر چنین مردمى و طرف مشورت قرار دادن آنان به لحاظ اینکه رأیشان با موازین شرع و احکام آن همسو و منطبق است، ملاک عمل افراد و بلکه حکومت اسلامى مى باشد که در این عصر به لطف الهى ما از چنین مردمى برخورداریم و آراى آنها راهکارهاى عملى و شیوه هاى اجرایى مسؤولان نظام مقدس جمهورى اسلامى ایران است، یعنى آراى چنین مردمى با خصوصیتهاى مزبور، مقبولیت مردمى نظام ـ نه مشروعیت دینى آن ـ را که شرط کارآمدى و تحقق پذیرى حکومت و ولایت فقیه است، فراهم کرده و موجب مى گردد.ادامه دارد.



 


((با عرض پوزش به دلیل اینکه امکان ارسال یادداشت با بیش از 30000 حرف وجود نداشت مجبور شدم پی نوشت ها را پاک کنم.))



فصلنامه حکومت اسلامى شماره 15




شیخی:: 22/3/1387:: 8:34 عصر | نظرات دیگران ()